>> اردو فشم- پایه هفتم

اردو فشم

روز پنج شنبه دوم آذر 1397 دانش آموزان پایه هفتم برای اردو به اردوگاه فدگ در منطقه لالان در حومه تهران رفتند. خانم سما جعفری از کلاس هفتم چنین گزارش می­ کند:

صبح که پدرم مرا برای نماز صبح از خواب بیدار کرد، اوّل حس خوبی داشتم، چون روز پنج­ شنبه بود ولی در یک لحظه به یاد آوردم که امروز باید هفت صبح به اردو برویم. بسیار خواب آلود بودم و هیچ حوصله اردو نداشتم و دوست داشتم زودتر اردو تمام شود تا به خانه هایمان برگردیم.

ما هفتمی­ ها وقتی به مینی بوس هفتم رسیدیم، سریع سوار شده و در یکی مانده به آخرین صندلی مینی بوس نشستیم. من همراه دوست صمیمی خود بودم ولی در اوّل سال با نفر دیگری هم آشنا شده بودیم و او را هم کنارخودمان نشاندیم. ناگفته نماندکه آن دو کنار هم بودند و من تنها کنار پنجره نشستم. اوّل سفر من به ساختمان­ ها نگاه می­ کردم در عین حال اصلا دوستانم به من توجهی نداشتند و من هم کمی ناراحت بودم و از ناراحتی و کم حوصلگی خوابم برد.

نزدیک کوه­ ها بودیم که با شنیدن صدای یکی از بچّه ها که گفت:« سماء خوابی؟» از جا پریدم و گفتم:«  چرت می­ زدم.» وقتی کمی سرحال­ تر شدم، فهمیدم که دوستانم درباره موضوعات مختلفی حرف می­ زنند و تصمیم گرفتم برای داشتن حال بهتر با آ ن­ها وارد گفت­ وگو شوم.

گفت­ وگوی ما ادامه داشت تا از پنجره دیدم که فضای بیرون سفید است! اوّل فکر کردم که شوخی است ولی بعد فهمیدم که در فشم برف زیادی باریده. بسیار خوشحال شدم. از این که دستکش نیاورده بودم، ناراحت بودم ولی از اواسط اردو دیگر برایم اهمیّت نداشت.

وقتی به اردوگاه رسیدیم با ذوق و شوقی وصف ناپذیر به سمت اتاق­ های داخل اردوگاه دویدم. خیلی خوشحال بودم چون اردویی بود که با برف خیلی بیشتر خوش می­ گذشت. وسایلم را در آوردم و بعد به دنبال انجام وظیفه­ ام رفتم و سفره صبحانه را به کمک دیگر بچّه­ ها پهن کردیم. خانم کلاهدوز1 کمی در زمان صبحانه برای ما صحبت کردند و ما به سراغ بازی­ ها رفتیم. اوّل از همه با هم گروهی­ هایم کمی کارت بازی کردم و بعد وقتی فهمیدم که خانم کرامتی2 بسیار بسکتبال دوست دارند، تصمیم گرفتیم تا با ایشان و خانم شادباش3 و خانم مکتوبیان4  بسکتبال بازی کنیم.  بعد از بازی دیگر زمانی برای انجام کاری نبود، جز خواندن نماز.